چرا مادرمان را دوست داریم

چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با
صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را
عصبانی می‌کند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش
می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا
در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت
ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا
فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که
برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و
پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می
کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش
است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام
غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم
بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند
روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از
بزرگانه

چون مادرند!

که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن
باشی که هرگز انتقام نمیگیرد

جملات زیبا از بزرگان

 
   " 
ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم 
 .  شوپنهاور

 
   " 
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند 
 . علی شریعتی

 
   " 
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت 
 .  لویی پاستور

 
   " 
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند   "
  . فردریش نیچه
   " 
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است  " 
 .   نادر شاه افشار
   
اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت.
موريس مترلينگ
   
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

   " 
لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد "
. فرانتس كافكا
   " 
گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد 
. جبران خلیل جبران

 

   
اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی .
 ارد بزرگ
   " 
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند 
 . گوته

    " 
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی
. مهاتما گاندی
   " 
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند 
 .  امرسون
   " 
از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش
. آلبرت انيشتن
   " 
براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت 
 . دالايي لاما
   " 
انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد 
 . چخوف
   " 
نشتمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز وند نمی سوزانند "
  . گراهام بل

حکایت




روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو
باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست
که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم
می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه
باشد.



از یک دوست ..........


چند خط زیر که از کتاب ابوالمشاغل زنده یاد نادر ابراهیمی انتخاب شدهبه نظر
بهترینِ نوشته های

اوست:



"روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی

هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:

آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟



گفتم:

خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،

در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.



حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:

بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم

نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش

خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و

دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و

چه خوب رفت...



گفتم:

این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی

از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده

تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به

خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند

و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست

دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده

اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.



آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم
بدکار هرزه،

به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول

هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین

خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،

پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار

خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت

تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟



آقاي محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر

زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی

کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر

بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده

ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان

بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید

وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان

هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط

به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و

چوپان و سگ گله، هر سه ستایش مان کنند...



گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،

فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان

برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند"




اپیزود اول:

مرد از راه می رسه

ناراحت و عبوس

زن: چی شده؟

مرد: هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست. بگو!

مرد برای اینکه ثابت کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه" مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره)

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. جداً متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه

"می خواست تنها باشه"

 

اپیزود دوم:

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد: چی شده؟

زن: هیچی (و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه ثابت کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه" زن دروغ میگه

 تلفن زنگ می زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره)

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"

 



خودتون قضاوت کنید

 

Subject: [RIVER] بدون شرح

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/524970_orig.jpg

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/524982_orig.jpg

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/525004_orig.jpg

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/524971_orig.jpg

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/524975_orig.jpg

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/03/525012_orig.jpgآسمان سر پناهی است تا بر خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

یه داستان کوچواو



موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.

چند روز بعد ، ماری درتله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود گزید؛ بازماندگان ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست.

مولانا: در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي و تنها يك گناه وجود دارد و آن جهل است.

انتخابات

   انتخابات ایلات خمسه و داراب

( مجلس پنجم تا دوازدهم شورای ملی ِ دوره ی رضا شاه)                                        

 

                                                                                                                           

نحوه ی برگزاری انتخابات در دوره ی پهلوی اول ، نتیجه ی تحولاتی بود که در فاصله ی سال های 1299 تا 1304 ش در ایران وقوع پیوست . در طی این پنج سال رضا خان توانست قدرت را به دست گرفته و سلطنت پهلوی را بنیانگذاری کند . سال هایی که رضا شاه قدرت را در ایران در دست داشت چه در انتخابات مجلس پنجم که رئیس الوزراء بود و چه در انتخابات دوره های بعدی اعمال نفوذ می کرد و نتایج انتخابات وبنابر این ترکیب مجلس را تعیین می نمود . در طی این سال ها این با نفوذی که شخص شاه در استان ها داشت نقش ایلات و عشایر در انتخابات کم رنگ تر شده و این شاه بود که با کمک وزیر کشور و استاندار نتیجه ی      انتخابات را رقم می زد . در دوره ی پهلوی فارس به دلیل وجود ایلات متعدد به خصوص ایل قشقایی و خمسه مورد توجه بود. ایلات خمسه در دوره ی ناصرالدین شاه به منظور توازن قدرت ایل قشقایی از ترکیب پنج ایل عرب ، باصری ، اینالو ، بهارلو ، و نفر شکل گرفته بود .که در مناطقی از فارس دارای اعمال نفوذ بودند و حکومت آنها به خاندان قوام الملک شیرازی رسید . هر جند ایلات خمسه در دوره ی رضا شاه در تحولات فارس نقش بارزی داشتند ولی در پژوهش ها کمتر مورد توجه قرار گرفته اند از این رو نگارنده سعی کرده تا با استفاده از اسناد انتخابات موجود در مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی به بررسی انتخابات در مناطق تحت نفوذ ایلات خمسه بپردازد .

دوستان ادامه مقاله بعدآ بر روی وبلاگ گذاشته می شود .                             .  

غذا در دانشگاه

Description: http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_8.jpg

Description: http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_9.jpg

Description: http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_14.jpg

Description: http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_13.jpg

Description:
 http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_1.jpg

Description:




 http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_4.jpg

Description: http://www.gonjeshk.net/Archive/public/1261296443_5853_FT0_image_7.jpg

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد

 

 نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم

 

کفش ، نماد سنگینی یک انسان نه ، که  وزن همه ی دنیاست

 

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند


 

 

کوچکی حقارت کننده ای دارد
 


 

 

نتیجه ی عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... عدالت شوخی زننده ای است گاهی
 


 

http://s1.picofile.com/file/6300134804/pic3.gif

"نامه بدون نقطه"


 یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه
به گزارش پارسینه، نوشته اي كه ذيلا از نظر
خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم
ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير
حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج
رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از
حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از
شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد.
انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت
عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در
زمان ناصرالدين شاه بوده.

 


بسمه تعالي
 سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر
سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و
مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك
كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك
محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در
هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم،
درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم
اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟

دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم.
مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام
دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح
که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را
اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد
كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم.
همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار
روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا
سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده
در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس
گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و
عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا
الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه
حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه
دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در
آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام،
صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار،
گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر
كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و
اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك،
سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و
كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم
كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم
و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل
سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم.
مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد
در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا،
وامها ادا و كامها روا گردد.

له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه
المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر
آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او
ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره
حاسده، هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله
و اسعد اولاده مدام السماء

یه شعر بسیار جالب از احمد شاملو

ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد

 

نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد

آنكه نهال نازك دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالاي جهنم

پست است.

آن كو به يكي « آري » مي ميرد

نه به زخم صد خنجر،

مگر آنكه از تب وهن

دق كند.

 

قلعه يي عظيم

كه طلسم دروازه اش

كلام كوچك دوستي است.

 

(2)

انكار ِ عشق را

چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي

دشنه مگر

به آستين اندر

نهان كرده باشي.-

كه عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

كه وجودش همه

بانگي شد.

 

(3)

نگاه كن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاك مي شكند

رخساره اي كه توفانش

مسخ نيارست كرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد

آنكه در كمر گاه دريا

دست

حلقه توانست كرد.

نگاه كن

چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد

آنكه مرگش

ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.

نگاه كن!

قمپز در کردن

 

1256131486.jpg

 

قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که  عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته‌اند مورد استفاده قرار می‌دادند

 

 این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و  پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود.

 

هدف از   استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است.  

 

 در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت

 

 ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به   صدا در می‌آمد

 

 سپاهیان می‌گفتند: نترسید، قمپز در کردند

 





 

یک کتاب خوب که از نمایشگاه کتاب باید خرید

جلد كتاب

تاريخ ايران مدرن» نوشته يرواند آبراهاميان با ترجمه ابراهيم فتاحي به كوشش نشر ني

معرفی دو کتاب

«تاريخ ايران مدرن» نوشته يرواند آبراهاميان با ترجمه ابراهيم فتاحي به كوشش نشر ني
جلد كتاب

 

 

 

خاطرات احمد احمد

نویسنده: محسن کاظمی .

تعداد صفحات: 576 قيمت: 4600 تومان

قطع: رقعی

نوبت چاپ: چاپ سوم :1383 شمارگان: 2200

 

از طرف یک دوست



مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و اين جمله را بنده خودم هم شنيدم وشايد بعضي از اشخاص فكر ميكردند وي عقل درستي ندارد اينك به بعضي از حرفهاي او توجه بفرماييد
سيامك
 

 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
 
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!











طنز- مرسدس بنز و موتور گازی

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت


نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده





کفشی که پس از استفاده کاشته می شود

 

اخبار علمی | کفشی که پس از استفاده کاشته می شود 

.یک شرکت هلندی کفشی را عرضه کرده است که پس از استفاده می تواند در باغچه کاشته شود و جوانه بزند  

این شرکت هلندی به نام

Oat

 نوعی کفش کتانی را عرضه کرده است که کاملا تجدیدپذیر زیستی است
.
درحقیقت، ویژگی این کفش عجیب در این است که به جای دور انداخته شدن می تواند در باغچه کاشته شود و همانند یک گیاه رشد کند  

 
.این کفش که ظرف چند هفته آینده بر روی سایت این شرکت برای فروش عرضه می شود سبزترین و تجدیدپذیرترین کفش دنیا است
محققان این شرکت برای اختراع این کفش قابل جوانه زدن دو سال تحقیق کردند. این کفش از چوپ پنبه، شاهدانه، کتان زیستی، پلاستیک تجدیدپذیر و سفیدکننده های غیر کلرات ساخته شده است
براساس گزارش آنسا، این کفش که برنده جایزه زیستی ترین محصول "هفته مد آمستردام" شد به محض اینکه در خاک قرار بگیرد کاملا تجزیه می شود و دانه هایی که داخل زبانه بالایی آن قرار گرفته اند شروع به جوانه زدن کرده و یک گیاه واقعی را به وجود  می آورند

 

 

 

 





 

 

 

 

 

 





 

 

باران باش و ببار

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است، به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد... این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

« ابتدا در فاصله  4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ » 
و همسرش گفت: « مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !! 

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم نه در دیگران بلکه در خودمان باشد