آسمان سر پناهی است تا بر خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۲۹ ب.ظ توسط مهدي احمدی
|
حتّی تو هم... ول کن! نمی خواهم بگویم حالا که با پایان قصّه روبرویم من سعی کردم مثل این مردم نباشم وقتی خدا می سوخت « من » هیزم نباشم حالا خدا مرده... و من مرده... و هرچه دنیای من خالی ست از دنیا، اگرچه ↓ تنهایی ام را شهر دارد می فشارد مردی که جز تنهایی اش چیزی ندارد هی آینه اصرار دارد که ببینم که زنده هستم که هنوز عاشق ترینم این آینه که نیست، یک عکس قشنگ است! من مرده ام... و پاسخ آ یینه سنگ است دارم به سمت هیچ بودن می گریزم دریایم و باید که در جویی بریزم دنیایتان دیگر برایم جا ندارد این روزهای شبزده فردا ندارد دیوانه تر از خویشم و دیوانه تر از شعری که امشب آمده بر روی کاغذ حتّی تو هم می ترسی از من نازنینم حتّی نمی خواهم تو را دیگر ببینم!