موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.
چند روز بعد ، ماری درتله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود گزید؛ بازماندگان ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست.
مولانا: در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي و تنها يك گناه وجود دارد و آن جهل است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۱۱ ب.ظ توسط مهدي احمدی
|
حتّی تو هم... ول کن! نمی خواهم بگویم حالا که با پایان قصّه روبرویم من سعی کردم مثل این مردم نباشم وقتی خدا می سوخت « من » هیزم نباشم حالا خدا مرده... و من مرده... و هرچه دنیای من خالی ست از دنیا، اگرچه ↓ تنهایی ام را شهر دارد می فشارد مردی که جز تنهایی اش چیزی ندارد هی آینه اصرار دارد که ببینم که زنده هستم که هنوز عاشق ترینم این آینه که نیست، یک عکس قشنگ است! من مرده ام... و پاسخ آ یینه سنگ است دارم به سمت هیچ بودن می گریزم دریایم و باید که در جویی بریزم دنیایتان دیگر برایم جا ندارد این روزهای شبزده فردا ندارد دیوانه تر از خویشم و دیوانه تر از شعری که امشب آمده بر روی کاغذ حتّی تو هم می ترسی از من نازنینم حتّی نمی خواهم تو را دیگر ببینم!